تبليغاتX
بــادبادکبـــــــاز

خاطرات یک ترم آخری!

جمعه هجدهم بهمن 1387
 

اگه خدا بخواد امتحانا هم با همه خوبی(!) و بدی و تقلب و زیرآبزنی و خرخونی و...ش تموم شد.

خلاصه چیزی واسه ما نموند جز یه قیافه که روش نمیشه تو آینه نگاه کنه(البته این امر شامل حال آقایون نمیشه دلیشم تابلوه!)

نمی دونم این ترم که ترم آخر خیلی از بچه ها بود دوباره چه بهونه ای قراره ما رو تو محوطه پشت ساختمون دانشگاه دور هم جمع کنه...

جایی که رد شدن گربه دانشگاه و تقلب نوشتن سپیده پشت پنجره ی علیان و همچنین رد شدن آدمای غیبت واجب کافی بود که درباره همه چی حرف بزنیم و بخندیم جز درس!

می دونم بعد از این ترم دلم واسه قیافه خسته(کانهو از سر ساختمون برگشته!)بعد از دانشگاهم تنگ میشه.واسه همه چیز و همه کس حتی پازکی و حیدری!(حراستای دانشگاه)...

اون وقته که مریمو از ترس ریختن ریملاش از گریه منع نمی کنم!

.

.

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:33 توسط بادبادکباز |

روزها..

یکشنبه بیست و دوم دی 1387
 

روزها به سنگینی ودلگیری ظهرهای زمستانی می گذرند.

انگار این روزها خیال رفتن ندارند

و این روزها همه دنیای من خلاصه میشود به پنجره اتاقم

و یک منظره تکراری

منظره تکراری روزهایی که خیال رفتن ندارند

روزها در گذرند...

و چیزی برای گذار ندارند

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:32 توسط بادبادکباز |

شاید وقتی دیگر...

پنجشنبه دوازدهم دی 1387
 

من:

" نمی تونم

نمی شه

نمی خوام

نمی خواد

نمی نویسم..."

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:38 توسط بادبادکباز

در و پیکر بلاگفا رو عشق است

پنجشنبه چهاردهم آذر 1387
 

به قول یه بنده خدایی آدما وقتی آپ نمیکنن یعنی بیشتر از همیشه حرف واسه گفتن دارن.

وقتی که وبلاگشونو حذف میکنن دیگه... خودت حساب کن دیگه!

 

پ.ن۱:اگه خدا قبول کنه از غیبت صغری بدر میآییم همی...

پ.ن۲:خودمونیما...چقدر من تو این مدت حرف زدم!..  فکم افتاد!!

پ.ن۳:اهـــــــم..اصلاح میکنم...در و پیکر (نداشته ی)بلاگفا رو عشق است!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:16 توسط بادبادکباز |

the Logic I have ever know

پنجشنبه سیزدهم تیر 1387

 

یک متولد ماه جُدَی* میگه:منطق بی منطقی رو عشق است!

.

.

تولد همه ی سرطانی ها مبارک؟!

 

  * آرام ..متفکر...منطقی...گاهن لجباز!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:9 توسط بادبادکباز |

جایی برای بودن

شنبه هجدهم خرداد 1387
 

این روزا که نیستی انگار همه چی هست..همه هستن و همه چی هم سر جاشه.قاب عکست بالای کتابخونه ست..دفتر خاطراتت هم هنوز همون جاست.جاسوئیچی پت..و اون تیکه پارچه سبز متبرک.حتی اون خودکار پارکر تمام نقره هم گوشه کشوم داره خاک می خوره.

انگار همه چیز بهونه ست واسه(حتی یه لحظه) فراموش نکردن تو! 

آدم ازین همه نظم کفری میشه! همه چیز و همه کس سر جاشونن.چرا من نباید باشم؟

مامان امروز آش نذری داره.همش می خوام بلند شم ولی انگار یکی می کوبونتم زمین.یه هفته س که لیلی زیر تختم بود.ولی حالا اونم سر جاشه..

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:6 توسط بادبادکباز

افعال معکوس

شنبه یازدهم خرداد 1387
 

امروز باران می بارد.باران ملایم ماه آوریل.هم اکنون گلهای عنصل آبی شروع به باز شدن کرده اند.نرگس ها پوزه هایشان را از زمین بیرون آورده اند.گلهای خودروی فراموشم نکن گسترده می شوند و خود را برای دربرگرفتن نور آماده می کنند.سال دیگر می آید.همراه با هل دادن و تنه زدن گیاهان به یکدیگر.هیچ وقت ازین کارشان خسته نمی شوند..گیاهان حافظه ندارند..یادشان نمی آید بارها این کار را تکرار کرده اند.   / مارگارت اتوود

پ.ن:فصل سیزدهم همه کتابها رو باید گِل گرفت!

پ.ن۲:خوشحالم که این عدد ۱۳( بعد این همه)همیشه بهانه ای واسه نوشتن من پیدا میکنه..

.

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:58 توسط بادبادکباز |

شب عید تو مترو..

پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386
وصف یه روز عادی:

سر جات وایسادی و عین انسانهای متشخص و متمدن منتظری که در قطار به روت وا شه و در کمال آرامش بری و بشینی.(چه توهمی!)

قطار نزدیک میشه..ازت رد میشه و بادش میزنه تو صورتت.جلوت یه در بسته میبینی...الان وا میشه..

..که ییـــهو..

جسمی با سرعت ۱۰۰۰۰ کیلو متر در ساعت تمامی انرژی پتانسلتو یه ۱۰۰۰ تا دیگه میزاره روش و میچسبونتت به در قطار..به طوری که دماغت رو شیشه پهن میشه و پاهاتو رو هوا حس میکنی و در کل قانون نیوتن رو زیر سوال میبری!!

تا میای بجنبی چی بوده و چی شده در وا میشه و پرت میشی تو واگن.هنوز به خودت نیومدی که با مشت و لنگ و لقدی که هنگام هجوم همون جسم مذکور به داخل واگن بهت میخوره وادار میشی ۱۰ دور٬ دور خودت بچرخی..

قطار راه افتاده..دور و برت رو نگاه میکنی..همه جا ساکته و بوی گند مام ۸در۴ سبز با بوی مترو قاطی شده و تا چشم کار میکنه واگن پر از مسافراییه که عین گربه ی شرک نگات میکنن!!

.

نتیجه ی اخلاقی:ما نتیجه میگیریم که رایگان شدن مترو در روز اول عید ممکن است باعث شود رگ اصفهانی نهفته ی ملت گل کند و تمامی دید و بازدیدهای نوروز را در همان روز انجام دهند .نقطه!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:4 توسط بادبادکباز |

ارقامی اندر وصف شرمندگی

سه شنبه چهاردهم اسفند 1386
 

چه بسیار دور می شوی از من/آنگاه که می جویم و نمی یابمت/..ودلگیر میشوم/ که تو در بلندایی به بلندای  آسمان / به بیلــــ... ی مرا مهمان میکنی!

تو کجایی؟/ در آن هنگام که به دور خود چرخندگانیم/ و این خطوط یک سویه ی ثابت/بشارت حضورت را میدهند/دوری تو سکوت است/ و آمدنت زنگها را به صدا درمیآورد...

/آنگاه که شرمندگی را به کناری نهندگانیم!...

                                                                      

                                                      برگفته از مجموعه ی"بدنبال آنتن"اثر بادبادکف!

 

 

پ.ن:خدا هیچ جنبنده ای را (حتی موقتا)مجبور به استفاده از ایرانسل نکند!آمین..

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:35 توسط بادبادکباز |

تست کنکور!

یکشنبه بیست و یکم بهمن 1386
 

 بینندگان عزیز..تصویری که ملاحظه میفرمایین از قسمتی از سرویس دانشگاهمون گرفته شده. ما نیز از مبهم بودن تصویر به علت در حال حرکت بودن و نبودن امکان گرفتن عکس مجدد استفاده کرده و تستی طراحی کردیم.

واما سوال: تصویر مورد نظر چه میتواند باشد؟

۱) کت شلوار آقای راننده که تازه از اتوشویی گرفته

۲) بند کفش همسایه ی آقای راننده اینا

۳) پالتو پوست آقای راننده که شسته گذاشته خشک شه

۴) همون چیزی که فکر میکنی!

 

پ.ن ۱: ما خیلی خوشحالیم که سرویسمون امکانات خشکشویی و اکسپرس و این حرفا هم داره.این ترم ۱۲۰ تومن که سهله...۲۰۰ تومن هم بالاش میدیم!

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:42 توسط بادبادکباز |

این حسین کیست...

پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386
 

دوباره به دقت از اول داستان رو گوش دادم.عین کسایی که بار اولشونه داستانو گوش میکنن. وقتی به فرات رسید  دلم تپید.

انگار یه حسی گفت:این بار هم گوش کن.شاید... شاید این دفعه قصه عوض بشه!

 ولی افسوس که دوباره...

         دوباره تکرار شد...

                                                      چه پر بلاست امروز...

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:52 توسط بادبادکباز |