دوباره سلام...
اتاقم تاریک شده بود.تاریک و تکراری! دیواراش نم کشیده بود. از سوراخ سقف گاهی با بچه همسایه بالایی بای بای میکردم.
پنجره ی شکسته جلوی جریان هوا رو نمیگرفت.ولی رابطی بود واسه جک و جونورهای تابستونی!! زمینش تحمل منو نداشت.شاید هم من تحمل اونو!! درش هم خیلی صدا میداد.
پنجره ی شکسته رو که دیدم با کاغذ خرده های کف اتق فکر بادبادک ساختن به سرم زد. اینجوری بود که بادبادکم رو ساختم.درسته هنوز بادبادکم جون نگرفته ولی هر روز بادبادکم رو از توی پنجره ی شکسته ی اتاق سابقم هوا میکنم.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:11 توسط بادبادکباز
|
