تبليغاتX
بــادبادکبـــــــاز

بــــادبادکبـــــازی وسط این روزا...

شنبه بیست و هفتم خرداد 1385
 

۱) بوی خوش این روزای امتحان آدمو یاد جورابایی میندازه که باهاش از باشگاه برمیگرده!

۲) هرچند.. چند وقته مزه ی لواشک رو فراموش کرده ام. ولی عوضش تا دلت بخواد حالم از دخترکی که عکسش رو جعبه ی خرماس بهم میخوره!!

۳) بُرس هم دیگه با من آبش توی یه جوب نمیره! هر روز یه مشت سوغاتی میریزه کف دستم.

۴) دارم خودم رو واسه یه حذف جوانمردانه (سازمان) آماده میکنم! و یه دونه از اون قیفی های معروف خوشمرام!!!

۵) چه فازی میده این وسط رمان مورد علاقه ات بیفته دستت! (کتاب کتابه دیگه!! درسی و غیر درسی نداره!)

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:31 توسط بادبادکباز |

بستنی عروسکی همراه با نمک گندیده!

شنبه بیستم خرداد 1385
 

الهام انگشت اشاره اش رو گذاشت زیر چونه اش و گفت: اگه گفتی این چیه؟ گفتم: نمیدونم! گفت بستنی عروسکیه!! بعد دو تا کف دستشو گذاشت زیر چونه اش و گفت: حالا این چیه؟ یه ذره فکر کردم. دیدم خیلی آشناس! گفتم: فکر کنم...   گفت: صندوق صدقاته!!    ..    صندوق صدقات؟!

تو پارک نشستی داری از فضای مثلا سبز و آزاد (با طعم دود!) استفاده میکنی. تا میای یه ذره خستگی در کنی و به خلقت خدا ایول بگی!!!.. یه دفعه عین مور و ملخ میریزن سرت!: یکی میگه فال بخر! یکی میگه آدامس خارجی دارم! یکی میگه گل بدم؟... از همه جالبتر دختر بچه ی 5 یا 6 ساله ایه که صورت رنگ پریده ای داره و میگه:" خانم! به خدا سه روزه هیچی نخورده ام! " (میخواستم بگم تازه شدی مثل من!) ته کیفم رو میگردم. فکر کرد میخوام بهش پول بدم! وقتی بسته ی بیسکویت رو تو دستم دید برق چشاش خشک شد!! با این حال قبول کرد و راهشو گرفت و رفت.

 

یادمه چند سال پیش ها وقتی هنوز پروﮊه ی متروپل رو تو آریا شهر راه ننداخته بودند ایستگاه اول اکثر اتوبوسها بغل پاساﮊ طلای الآن بود. هر پنج شنبه که کلاس داشتم کار ما تو ایستگاه اول شده بود کرکر خندیدن!! ... یه آقای نسبتا محترمی با سر و وضع ﮊولیده و لباسهای پاره پوره در حالی که با یه دستمال دست باندپیچی شده اش رو بسته بود به گردنش و سرش رو هم با یه باند آغشته به بتادین بسته بود هر هفته میومد و با صدایی که انگار از ته چاه درمیومد از مسافرین( به خصوص خانومها!) تقاضای کمک از نوع نقدیش میکرد.

یه بار یه خانومه بلند شد و گفت:" آقا تو خجالت نمیکشی؟ تو دیگه عجب پر رویی هستی! هر هفته میای میگی میخوام برگردم شهرستان پول ندارم .. تازه دیروز از بیمارستان امام خمینی مرخص شده ام!! ببینم؟ تو هر هفته تصادف میکنی؟؟ .. شهرستانتون کجاست؟ کابل؟...! " بعد از اون دیگه اون آقا رو ندیدم.

 

یا توی خیلی از جاهای دیگه که هر روز میبینیم: وسط پیاده رو.. توی پاساﮊها ... پشت چراغ قرمز.. که اکثرشون هم یا پا ندارن یا یه دست نصفه دارن! یا یه چشمشون رو تخلیه کردن.. و از این جور صحنه های خوشگل و قشنگ!

با وجود این طرح هایی که هر چند وقت یه بار نقش آسپیرین رو بازی میکنه ولی عزیزان مشغول به شغل شریف تکدی گری بسیار خبره تر از حرفا هستن. و تا اسم مامور میشنون همشون یهو حکمت خدا شفا پیدا میکنن!!!

حالا هر وقت یه صندوق صدقات میبینم یاد این ضرب المثل می افتم که :" هر چه بگندد نمکش میزنند.. وای به روزی که بگندد نمک!! " .. با این حال طعم نمک گندیده رو هم کم نچشیده ایم!

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:8 توسط بادبادکباز |

It is not being dilemma

چهارشنبه دهم خرداد 1385
  • چه میشه کرد؟ همیشه فکر میکردم دیر شدن ها خیلی دور هستند. حالا چند قدمی ازشون رد شده ام.
  • توی کل زندگیم اونقدر بی طرف بوده ام که طرفم رو گم کرده ام!
  • هیچ وقت نباید دیر وقت میشد!
  • پ.ن: کی تا حالا از خدا یه دل سنگ خواسته؟ دستش بالا!..

 

I was a host ! and you were like a flea.

accommodate or defense?? this was the problem...

                  

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:8 توسط بادبادکباز

تخمه آفتاب گردون هست خدمتتون؟!!

شنبه ششم خرداد 1385

شازده کوچولو گفت: وای..! گل من..چقدر امروز زیباتر شده ای!؟. گل با عشوه جواب داد:پس چی؟.. من همیشه زیبا بوده و هستم! حالا بماند که امروز کرم پودرمو عوض کرده ام و موهامو شرابی کرده ام.

ــ ببینم؟ ..تو باز ابروهاتو مدل شیطونی درست کردی؟ مگه من صد دفعه بهت نگفتم که از این مدل متنفرم؟ هر سری باید راه بری رو اعصابم؟؟

ــ اوه...!صداتو بیار پایین! سر منم اینقدر داد نزن!..وگرنه..

ــ وگرنه چی؟مثلا چی کار میخوای بکنی؟

ــ گفتم صداتو بیار پایین...میخوای همه سیاره های همسایه بفهمن دارم با یه دیوونه زندگی میکنم؟

ــ بزار بفهمن! آره من دیوونه ام که تو رو تا حالا تحمل میکردم. تازه اش هم ..گل به این بد بویی و زشتی تو تا حالا جایی ندیده بودم!

ــ ا..؟اون موقع که عین مگس هی مزاحمم میشدی رو یادت رفته..شاپری گلها بودم؟حالا فهمیدم... پس بگو..بگو هی میگفتی میخوام برم سیاره زمین چی کار داشتی!! خیلی قدر نشناسی! تقصیر منه..که به خاطر تو به کلاغ سیاره بغلی جواب رد دادم و به خانواده ام پشت کردم..(ژست فیلمها رو به خودش گرفت و ادامه داد)به خاطر تو تموم پلهای پشت سرمو خراب کردم.

ــ برو بابا!..دلت خوشه..همچین میگه خانواده هر کی ندونه فکر میکنه چند نفر بودن همش! اون از اون بابات که بهش آب نرسیده بود و خشک شده بود. اونم از مامانت که یکی کنده بودش!!!!

ــ هـــــــو.. بچه غربتی درباره پدر مادرم درست صحبت کنا.. حالا باز خوبه من یه ننه بابایی داشتم....

ــحرف نزن ..همچین میزنم تو گوشت که برق از چشم شته هات هم بپره..

ـــ بیا بی غیرت..بیا بزن! ..تقصیر منه اگه از همون اول نمیزاشتم بری زمین اینقدر دم در نمی آوردی..حالا واسه من شاخ نمیشدی! ندید پدید دو تا گل دیمی دیدی لات شدی؟؟!

ــ آره ! اصلا از لج تو هم که شده.. آره! یه بوته پر گل یه جا دیدم .از تو هم خوشگل تر و باکلاستر.. باهاشونم که حرف میزدم دهن هیچ کدومشون بو نمیداد!!

ــ کاش از همون اول کلاغه رو ردش نمیکردم! آخه موقع حرف زدن نه "سین" میزد نه آب دهنش پرت میشد تو صورت آدم!!.. اینقدر هم طرفشو سوال پیچ نمیکرد! خیلی هم متشخص و محترم بود.

ــ اصلا میدونی چیه؟ روباهه از زمین زنگ زد به موبایلم گفت برم زمین میخواد بهم گرگم به هوا یاد بده...بزار یاد بگیرم.اگه تو رو بازی دادم!؟

ــ بازی نده! ..اگه منم بهت قایم موشک یاد دادم!!؟

ــ نه !!!!!!اما این نامردیه!!! تو به من قول دادی!! (گل جواب نداد.رویش رو کرد اون وری) ــ خب من معذرت میخوام! باشه؟؟ باشه گلم؟.. گل خوشگلم؟..

ــ قول میدی دیگه منو اذیت نکنی و بهم گیر ندی؟!

ــ آره..به خدا! قول قول!!! ــ بوسم کن تا ببخشمت!

ــ یکی طلبت!

ــ شام زود برمیگردی که؟

ــ آره..حتماْ..حتماْ.

ــ باشه عزیزم..منتظرم! بابای..

ــ خدافظ گلکم...

پ.ن: خیلی زشته که آدم دعوای خانوادگی این و اون رو بخونه!!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:31 توسط بادبادکباز |

مستقیم یه نفر!

سه شنبه دوم خرداد 1385

(معمولا!)واسه دانشجو جماعت مثل ما که تاکسی سوار شدن جزو " این خانه دور است" هاست!!... ولی وقتی که قضیه ی کلاسی که توش غیبتهات سر به فلک کشیده اند وسط بیاد چند تا راه داره:۱) تاکسی سوار شی  ۲) (راه اخلاقی نیست!)  ۳)عین آدم حذف کنی درستو  ۴)پاچه خواری استاد(که به همه جواب نمیده!)..   که ما تحت شرایطی راه اول رو انتخاب نمودیم!

...اول فکر کردم در ماشین بسته شد.که صدای نخراشیده ی راننده بلند شد:محکمتر آبجی..!مگه نون نخوردی؟! .. ما هم نامردی نکردیم.همچین محکم بستم که فکر نمیکردم دوباره باز شه!

سرعت که گرفت صدای ناله ی فنرهای صندلی راننده بلند شد.که با در صندوق عقب ماشین که هر از چند گاهی محکم بهم کوبیده میشد هارمونی جالبی داشت!!.. دوبس..ایتس.. دوبس..

یکی از مسافرا:" آقا vol بده.. چه میکوبه.. !!"       راننده : "چی چی رو vol  بدم؟ ضبط خاموشه!! .        

 اومد به قول بچه ها remote روبرداره و ضبطو روشن کنه که دستش به این زلم زیمبوهایی که به آینه آویزون کرده بود گیر کرد: .. ا..ی ..خدا! ..مصبتو شکر!!!..                                                                                                سیستم ریدیف پایونیر با باندای خربزه ایش هر چهار نفرمونو کف بر کرد:" .. م..م...من..اگه ..تو..تو رو..دو..دوباره ..ن...ن ...نـــــــــبینمت....." سر هر پیچی هراس داشتم که هر آن در باز میشه و میریم به آغوش طبیعت مصنوعی بغل خیابون! 

تو ترافیک میدون نور سابق وایساده بودیم که مسافری که پشت سر راننده بود گویا قصد پیاده شدن کرد... وای..چه کار سختی!؟.. که راننده در سمت چپ رو باز کرد و دور از چشم افسر مسافر رو وسط خیابون راهی کرد.و ..بعدش هم شروع کرد به سوت زدن..!!  

  نمیدونم چرا مردم تو ترافیک اینجوری بهمون نگاه میکردن! که راننده تا شکم از پنجره آویزون شد:" که چی؟ ..میخوای بگی با بوقش خریدیش؟...".(تو این فکر بودم که خوبه باز جلو خواهر مادر مردم عفت کلام رو رعایت میکنن که...پشیمان شدم!)

به ساعت که نگاه کردم از حضور سر کلاس به طور کل قطع امید کردم!! و باید به فکر آب هویج بستنی واسه نیم ساعتی که به اتمام کلاس مونده باشم. متوجه شدم کم کم به ته خط نزدیک میشم و باید دنبال پول خرد بگردم.

از ماشین که پیاده شدم دیدم راننده محترم بسیار خداپسندانه و منصفانه حساب کرده اند!! دمشان گرم!!... با این باقی مانده ای که دستمونو گرفت آب هویج بدون بستنی هم بهمون نمیدن!!!!

این جوری بود که " دیگه پشت دستمو داغ میکنم   که تا زنده ام سوار وسایل نقلیه غیر عمومی نشم"!!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 10:50 توسط بادبادکباز |