... sadness time
یه ماهی میشد ازش خبر نداشتم.صبح جمعه ی عجیبی بود.اصلا حواسم نبود سر تا پا مشکی پوشیده. بر عکس همیشه که مخ تلیت میکرد حرف نمیزد.خیلی منتظر شدم بگه چی شده ولی نگفت. فقط تنها چیز قابل توجهی که بهم گفت این بود که : چته؟..پکری..!؟ گفتم: نه ..فقط یه ذره خوابم میاد.
گفت: تو غلط کردی!! بگو بینم چه مرگته!؟ گفتم: تو که میدونی صبحها اخلاقم سگیه..پیله نشو! راکت بدمینتون رو گذاشت کنار.بند کفشش رو سفت کشید و دوباره گره زد.
نشست رو لبه جدول.نفس عمیقی کشید.لبشو گاز گرفت و گفت: این چیتگر همیشه ی خدا دم صبح بوی سوخته میده! دیگه طاقت نیاوردم. پرسیدم: از بهزاد چه خبر؟ اینگار که نفهمیده باشه چی گفتم گفت: هیــچی. گفتم یعنی چی هیچی؟؟ این چه وضع نامزد بازیه؟.. چند دقیقه هیشکی هیچی نگفت.
به شوخی گفتم : پس خبر نداری ازش..نکنه مرده؟! گفت :آره..مرده! گفتم :بی شوخی جریان چیه؟.. خیلی جدی بهم نگاه کرد:بهت گفتم مرده!.. عین این خل و چلها که یه چیزو ده دفعه میپرسن پرسیدم : مرد؟؟؟ این بار فقط سرشو تکون داد. گیج شده بودم.. گفتم: آخه....چطوری؟؟ .. با حالتی که انگار دفعه ی صدمشه که این جریانو تعریف میکنه گفت: ..تصادف...با یه موتوری...ضربه مغزی... بیمارستان...مجلس ختم... چشام گرد شد.گفتم: باورم نمیشه.. گفت: همه همینو میگن! چهلمش هم نزدیکه.
__ اون وقت تو این همه بیخیال؟؟(از حرفم پشیمون شدم) سرشو که آورد بالا دیدم حتی ریمل ضد آب هم طاقت چشماشو نداشته. از مجلس ختم برام گفت.از قطعه ای گم و گور تو بهشت زهرا. از اینکه چه طور هر کدوم از دوستاش دست در دست یکی اومدند بهش تسلیت گفتند. هنوز گیج میخوردم...
که یهو صدای ضبط یه پرایده که دنبال جا پارک میگشت حواسمو پرت کرد:".. آخه دل من.. دل ساده ی من... تا کی میخوای.... "
که یهو داد زد:وای..! این آهنگه.!! . ولی دیگه اشکی براش نمونده بود. سرش تو دستاش بود. فقط شونه هاش تکون میخوردن.آدمی که من تا حالا اشکاشو ندیده بودم حالا...
چند دقیقه بعد دیدم پاشد رفت سمت وسایل بازی و روی تاپی که از همه بلند تر بود نشست.از دور دیدم لبهاش تکون می خوره.انگار داشت واسه خودش شعر مورد علاقه اشو روی تاپ زمزمه میکرد.مثل بچگی هاش...
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:22 توسط بادبادکباز
|

