تبليغاتX
بــادبادکبـــــــاز

... sadness time

جمعه بیست و سوم تیر 1385
 

یه ماهی میشد ازش خبر نداشتم.صبح جمعه ی عجیبی بود.اصلا حواسم نبود سر تا پا مشکی پوشیده. بر عکس همیشه که مخ تلیت میکرد حرف نمیزد.خیلی منتظر شدم بگه چی شده ولی نگفت. فقط تنها چیز قابل توجهی که بهم گفت این بود که : چته؟..پکری..!؟ گفتم: نه ..فقط یه ذره خوابم میاد.

گفت: تو غلط کردی!! بگو بینم چه مرگته!؟ گفتم: تو که میدونی صبحها اخلاقم سگیه..پیله نشو!  راکت بدمینتون رو گذاشت کنار.بند کفشش رو سفت کشید و دوباره گره زد.

نشست رو لبه جدول.نفس عمیقی کشید.لبشو گاز گرفت و گفت: این چیتگر همیشه ی خدا دم صبح بوی سوخته میده! دیگه طاقت نیاوردم. پرسیدم: از بهزاد چه خبر؟ اینگار که نفهمیده باشه چی گفتم گفت: هیــچی. گفتم یعنی چی هیچی؟؟ این چه وضع نامزد بازیه؟.. چند دقیقه هیشکی هیچی نگفت.

به شوخی گفتم : پس خبر نداری ازش..نکنه مرده؟! گفت :آره..مرده! گفتم :بی شوخی جریان چیه؟.. خیلی جدی بهم نگاه کرد:بهت گفتم مرده!.. عین این خل و چلها که یه چیزو ده دفعه میپرسن پرسیدم : مرد؟؟؟ این بار فقط سرشو تکون داد. گیج شده بودم.. گفتم: آخه....چطوری؟؟ ..  با حالتی که انگار دفعه ی صدمشه که این جریانو تعریف میکنه گفت: ..تصادف...با یه موتوری...ضربه مغزی... بیمارستان...مجلس ختم...  چشام گرد شد.گفتم: باورم نمیشه.. گفت: همه همینو میگن! چهلمش هم نزدیکه.

 __ اون وقت تو این همه بیخیال؟؟(از حرفم پشیمون شدم) سرشو که آورد بالا دیدم حتی ریمل ضد آب هم طاقت چشماشو نداشته.  از مجلس ختم برام گفت.از قطعه ای گم و گور تو بهشت زهرا. از اینکه چه طور هر کدوم از دوستاش دست در دست یکی اومدند بهش تسلیت گفتند. هنوز گیج میخوردم...

 که یهو صدای ضبط یه پرایده که دنبال جا پارک میگشت حواسمو پرت کرد:".. آخه دل من.. دل ساده ی من... تا کی میخوای.... "

که یهو داد زد:وای..! این آهنگه.!! . ولی دیگه اشکی براش نمونده بود. سرش تو دستاش بود. فقط شونه هاش تکون میخوردن.آدمی که من تا حالا اشکاشو ندیده بودم حالا... 

 چند دقیقه بعد دیدم پاشد رفت سمت وسایل بازی و روی تاپی که از همه بلند تر بود نشست.از دور دیدم لبهاش تکون می خوره.انگار داشت واسه خودش شعر مورد علاقه اشو روی تاپ زمزمه میکرد.مثل بچگی هاش...

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:22 توسط بادبادکباز |

بادبادکباز یا بادبادک بــــاز...؟!

چهارشنبه چهاردهم تیر 1385

" بابا در حالی که لیوان ویسکی را کنار میگذاشت گفت: پس میخواهی بدانی در نظر بابایت گناه چیست؟ ... خب هر چی ملا تو مدرسه یادت داده ول کن! فقط یک گناه وجود دارد والسلام. آن هم دزدی است. هر گناه دیگری هم نوعی دزدی است. میفهمی چی میگویم؟... اگر مردی را بکشی یک زندگی را می دزدی. حق زنش را از داشتن شوهر می دزدی. حق بچه هایش را از داشتن پدر می دزدی. وقتی دروغ می گویی حق کسی را از دانستن حقیقت میدزدی. وقتی تقلب میکنی حق را از انصاف میدزدی. می فهمی؟..."    

                                  « برگرفته از رمان بادبادک باز»

                      خالد حسینی: نویسنده ی بادبادکباز

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:15 توسط بادبادکباز |

(لو نامه!) تنی چند از بروبچس روزنومــــــه چـــى!

جمعه نهم تیر 1385

 

جودی ابوت:بچه ی ستارخانه. اول بابا لنگ درازشو داشته بعدا بادبادکبازو پیدا کرده!اگه بخوام به دوستی متهمش کنم متهم ردیف اوله! یه چیزی هم که باید اعتراف کنم اینه که اونم مثل من معتاده...کتاب میکشه!!!

مونا معروف به ژاندارک: بچه خردادیه. عاشق پائولو.. قیافه ی اخموش میندازتت تو جاده خاکی! هیچ چیز واسش هیجان انگیزتر از تصمیمهای ناگهانی نیست!! (مخصوصا اگه بعد از دانشگاه باشه!) خودش میگه رشته شو دوست نداره(دلش هم بخواد!) ترجیح میده موجود بی آزاری مثل مورچه رو دوست داشته باشه تا هر موجود دیگه ای رو اونم به زور!!! بچه محل جودی ابوت اینا هم هست.

صنم ..معروف به یکی: درسته که یکی یه! ولی واسه ما یکی یه دونه س. دوست داره یکی بشه مثل شیرین عبادی. ولی امیدوارم مثل زهرا کاظمی نشه(دور از جونش!) دارای انواع سوابق کاری توی خبرگزاری های ایسجا.. ایسنا..ایلنا..چیزنا!! راستی اگه میخوای شکنجه اش بدی موبایلشو ازش بگیر..!!

عطیه : بچه ی ونکه. شرق میخونه با چلچراغ.. بوبن میخونه با پائولو... البته در حین این کارا بادمجون هم سرخ میکنه. درسش رو هم میخونه!!

نفیسه ..معروف به قلقلی: بچه ی سردارجنگله.. تو مجله دستشو بند کرده اند.تازگیها هم چایی شیرین شده! تخصص عجیبی داره..... اونم توی حرکات موزون از نوع جوادیش!! کلیپ هاش تو وسیله ی ایاب و ذهاب دیدنیه!

شکوفه بچه اهوازیه. سه ساله که ساکن مهرآباده. همه جوره پایه ی همه چی هست. اصل کارش بر اینه که دست رد به سینه ی هیچ بنده ی خدایی نمیزنه!(اهم از مونث و مذکر) به نظر خونسرد میرسه.با این حال اگه سر کلاس پشت سرت بشینه لغوه میگیری.. و اگه هم بغل دستت تیـــــــک....!!

آماندا بچه ی مهربونیه. یه روز خودش بود و خودش. بعد شد خودش و اون! بعد دوباره شد خودش! ...خلاصه افتاد تو چاله ناشی از جدایی به عمق 1000 پا.. حالا 1000 تا دست هم نمیتونه از اون تو بکشدش بیرون...

... و بادبادکباز .. از بچگی از عروسک بازی متنفر بوده. ولی عوضش عاشق کلاه کابویی بود!! با اینکه تو زمستون بدنیا اومده ولی این با اسم کوچیکش تناقض داره! تو اخمو بودن جلو ژاندارک لُنگ میندازه..!! چپ دسته..تو والیبال اسپوکر خوبیه.. بعضی وقتا دف هم میزنه. حاضره کتابای عباس معروفی رو با نون اضافه بخوره.. اهل چیپس با دوغ خوردنه! اگه معده درد امونش بده پایه ی لواشک هم هست. .... و در آخر اینکه از یه نفر متولد برج سرطان ..سرطان گرفته! ولی مدتهاست که به خودش قول داده که خوب بشه..!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:8 توسط بادبادکباز |