شعر نما:
"... چتر آفتاب را باید بست
وسط خیابان باید نشست
عینک آفتابی را با آب ژاول باید شست!
با مجمع دیوانگان منتظر اتوبوس باید شد!!
من چه میگویم؟!
نکند که کمال همنشینان کرده باشد در من اثری؟! ..."
از اون پیرمردای غرغرو بود. از همونایی که تا میشینن یه جا به زمین و زمان فحش و لعنت میفرستن. از بچه ی خودش گرفته تا(بلانسبت!) کس و کار مملکت...!! دنبال یه گوش مفت میگشت که شروع کنه ..منم که گوشمو لازم داشتم مجله ای که دستم بود رو دو دستی گرفتم و وانمود کردم دارم میخونمش!
سر ظهر بود و خیابون خلوت. آخه یکی نیست بگه:تو این آفتابی که سنگ رو سنگ بند نمیشه.. کی میره بیرون که تو میری؟؟ البته بازم شانس آوردم که هنوز کارم به جاهای باریک گرما زدگی نکشیده!!
اول فکر کردم خیابون رو با این ماشینای آبیاری شسته اند که خیس خالیه.بعد دیدم نه... مثل اینکه این آتاشغالهای (گلاب به روتون!)توی جوب کار خودشونو کرده اند!!
تو همین فکرا بودم که دیدم پیرمرد قصه ی ما افتاده به جون جوب و خیال راه باز کنی اونم با چوب بستنی داره!! (ای خدا.. این خلایق دلسوز رو از این آب و خاک دریغ نکن!) یاد چرکولک* خودمون افتادم!
همین جور که داشت با خودش حرف میزد یه موتوریه اومد گفت: آقا مالک اَشتَر کدوم وری باید بری؟
ـ اولا مالک اَشتَر نه و مالک اُشتُر!! بعدشم باید این خیابون رو تا تا ته بری ..میرسی به یه چهار راه... یادت نره ها.؟! مالک اُشتُر!!!
(وای..... پس چرا این اتوبوس نمیاد؟؟ )
حالا نوبت پیرمرد دوم قصه رسیدکه اتفاقا افغانی هم بود. و وقتی که دهنش رو باز کرد تازه فهمیدم یه دونه دندون بیشتر نداره!!
پیرمرد اولیه گفت:.. هــــو؟ ..عمو! افغانی هستی؟(فقط نگاش کرد!)چرا نمیری ولایت خودتون؟هان؟ .. تو اصلا کجا میخوای بری؟(اینبار بهش گفت:ها؟؟)
ـ میگم کجا میخوای بری؟(پیرمرد افغانیه حسابی شوت میزد!)
ـ ببین! تو باغ نیستی ها! ..اصلا میخوای بری تهران؟!!
ـ آها.. آها... (!!!!!)
ـ باشه برو! ببینم چندتا زن داری؟
ـ ها؟؟..
ـ میگم چندتا زن داری؟ .. چندتا این ور؟ چندتا اون ور؟؟(طرف نیششو وا کرد! اینگار خوشش اومد!) .. یه سربازه که اون طرفتر نشته بود و مثل من شاهد ماجرا بود داشت کرکر میخندید...
ای خدا مگه من چیکار کرده ام که سر ظهری باید گیر این دیوونه ها بیفتم؟؟! دیگه واقعا داشتم ناامید میشدم که دعام برآورده شد! با اینکه باورم نمیشد دیدم از دور داره وسیله ی نجات میاد. داشت نزدیک میشد که.... پیچید تو خیابون پایینی!!!!!!!! نــــــــــــه!..
...........................................
چرکولک: معروف به آقای آلوده. سکاندار کشتی ایاب و ذهاب دانشگاه. بچه ها میگن سالی یه بار معجزه ای چیزی میشه.. تو راه میفته تو رودخونه جاجرود.. یه ذره تمیز میشه! و بچه ها سر اینکه کدومشون قراره بشن سوگلی ش با هم دعوا میکنن!!!