تبليغاتX
بــادبادکبـــــــاز

..عباس معروفی.. شاگاهیراتا.. و من!!

شنبه بیست و هشتم مرداد 1385
 

... در راه فکر کردم. که من چه یادی دارم. چرا یادم به وسعت همه ی تاریخ است؟ و چرا آدمها در یاد من  زندگی میکنند و من در یاد هیچ کس نیستم؟؟

گاهی وقتا دلمان فقط برای یک لحظه فراموشی تنگ می شود. از همانهایی که مترسک شهر اُز  داشت.

و به آدم آهنی قصه که خودشو به آب و آتیش زد فقط و فقط به خاطر یه تیکه قلب پارچه ای که با خاک اره پر شده بود و بعد احساس کرد که احساس میکند... حسودیمان میشود.

.. و کاش همین جا خودکار نویسنده ی قصه ما به پایان میرسید و قضیه ی کلاغه و خونه اش!!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 12:51 توسط بادبادکباز |

...daddy! forgive me

چهارشنبه هجدهم مرداد 1385
 

آلبوم رو ورق میزنی. یه عکس توجهت رو جلب میکنه.. یه عکس دسته جمعی... همه دارن به یه نقطه نگاه میکنن الا یه نفر!!

یه بچه پر روی شیطون که حواسش یه جای دیگه س و توی ذهنش داره یه جا آتیش می سوزونه...

و بابا طبق معمول توی عکس هم حواسش جمع جمعه! و با یه لبخند تصنعی تو فکر اینه که وقتی دوربین فلاشش رو زد بچه شیطونه رو غافلگیر کنه*!!...

 ................

غافلگیر کنه: مچش رو بگیره!

                         

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 1:45 توسط بادبادکباز |

این یک شوخی نیست!

یکشنبه هشتم مرداد 1385

 

 قابل توجه گربه های محترم محل:
برای ادامه زندگی و همزیستی مسالمت آمیز به آیین نامه و مقررات زیر توجه فرمایید...

1) لطفا در این محله زاد و ولد نفرمایید!! متخلفین تحت پیگرد قانونی قرار خواهند گرفت.در صورت اضطرار به محله ی اونوری مراجعه شود!


2
) تنها وعده ی غذایی از ساعت 8 لغایت 9 شب سرو خواهد شد. لطفا خارج از این ساعات مراجعه نفرمایید.در غیر این صورت برخورد خواهد شد!!


3) از تکلم مکرر لفظ "میو..میو.." جدا خودداری کرده ..در غیر این صورت : ر.ک شماره 2


4) از دنبال کردن کودکان و خردسالان محله و ترساندن آنها خودداری کنید.


5) در صورت مشاهده ی موجوداتی نظیر موش و ... قبل از هر گونه اقدامی به مسئولین محل اطلاع داده و مژدگانی دریافت کنید.


6) از خیره شدن و زل زدن در چشم خواهر و مادر مردم محل و لوس کردن خود در مقابل آنها جدا خودداری کنید.


7) از تمیز کردن دست و پا و سر و صورت خود در ملاء عام خودداری کنید.

شبه تذکر: متخلفین تحت پیگرد قانونی و غیر قانونی! قرار خواهند گرفت. در صورت مشاهده کوچکترین تخلف شدیدا برخورد خواهد شد.شایان ذکر است یکی از اهالی محل با اسلحه سرد( اهم از شلنگ آب و لنگه دمپایی و جارو و...)و الفاظ رکیک ( مانند: پیشــته!!) با آغوش باز آماده ی انجام وظیفه ملی- محلی میباشد!!!!
 

                      امضاء: اهالی ذله ی محله ی اینوری!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:46 توسط بادبادکباز |

چتر آفتاب را باید بست...

دوشنبه دوم مرداد 1385
شعر نما:

"... چتر آفتاب را باید بست

وسط خیابان باید نشست

عینک آفتابی را با آب ژاول باید شست!

با مجمع دیوانگان منتظر اتوبوس باید شد!!

من چه میگویم؟!

نکند که کمال همنشینان کرده باشد در من اثری؟! ..."

 

از اون پیرمردای غرغرو بود. از همونایی که تا میشینن یه جا به زمین و زمان فحش و لعنت میفرستن. از بچه ی خودش گرفته تا(بلانسبت!) کس و کار مملکت...!! دنبال یه گوش مفت میگشت که شروع کنه ..منم که گوشمو لازم داشتم مجله ای که دستم بود رو دو دستی گرفتم و وانمود کردم دارم میخونمش!

سر ظهر بود و خیابون خلوت. آخه یکی نیست بگه:تو این آفتابی که سنگ رو سنگ بند نمیشه.. کی میره بیرون که تو میری؟؟ البته بازم شانس آوردم که هنوز کارم به جاهای باریک گرما زدگی نکشیده!!

اول فکر کردم خیابون رو با این ماشینای آبیاری شسته اند که خیس خالیه.بعد دیدم نه... مثل اینکه این آتاشغالهای (گلاب به روتون!)توی جوب کار خودشونو کرده اند!!

تو همین فکرا بودم که دیدم پیرمرد قصه ی ما افتاده به جون جوب و خیال راه باز کنی اونم با چوب بستنی داره!! (ای خدا.. این خلایق دلسوز رو از این آب و خاک دریغ نکن!) یاد چرکولک* خودمون افتادم!

همین جور که داشت با خودش حرف میزد یه موتوریه اومد گفت: آقا مالک اَشتَر کدوم وری باید بری؟ 

 ـ اولا مالک اَشتَر نه و مالک اُشتُر!! بعدشم باید این خیابون رو تا تا ته بری ..میرسی به یه چهار راه... یادت نره ها.؟! مالک اُشتُر!!!

(وای..... پس چرا این اتوبوس نمیاد؟؟ )

حالا نوبت پیرمرد دوم قصه رسیدکه اتفاقا افغانی هم بود. و وقتی که دهنش رو باز کرد تازه فهمیدم یه دونه دندون بیشتر نداره!!

پیرمرد اولیه گفت:.. هــــو؟ ..عمو! افغانی هستی؟(فقط نگاش کرد!)چرا نمیری ولایت خودتون؟هان؟ .. تو اصلا کجا میخوای بری؟(اینبار بهش گفت:ها؟؟)  

 ـ میگم کجا میخوای بری؟(پیرمرد افغانیه حسابی شوت میزد!)   

 ـ ببین! تو باغ نیستی ها! ..اصلا میخوای بری تهران؟!!

 ـ آها.. آها... (!!!!!)

ـ باشه برو! ببینم چندتا زن داری؟

ـ ها؟؟..

ـ میگم چندتا زن داری؟ .. چندتا این ور؟ چندتا اون ور؟؟(طرف نیششو وا کرد! اینگار خوشش اومد!) .. یه سربازه که اون طرفتر نشته بود و مثل من شاهد ماجرا بود داشت کرکر میخندید...

ای خدا مگه من چیکار کرده ام که سر ظهری باید گیر این دیوونه ها بیفتم؟؟! دیگه واقعا داشتم ناامید میشدم که دعام برآورده شد! با اینکه باورم نمیشد دیدم از دور داره وسیله ی نجات میاد. داشت نزدیک میشد که.... پیچید تو خیابون پایینی!!!!!!!!  نــــــــــــه!..

...........................................      

چرکولک: معروف به آقای آلوده. سکاندار کشتی ایاب و ذهاب دانشگاه. بچه ها میگن سالی یه بار معجزه ای چیزی میشه.. تو راه میفته تو رودخونه جاجرود.. یه ذره تمیز میشه! و بچه ها سر اینکه کدومشون قراره بشن سوگلی ش با هم دعوا میکنن!!!

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:51 توسط بادبادکباز |