تبليغاتX
بــادبادکبـــــــاز

...After all said and done

شنبه بیست و پنجم شهریور 1385
 

میگفت پارسال سکته کرده بود.سر شب دوستاش میارنش در خونشون میزارنش و فلنگو می بندن. مغزش قفل کرده بود..می افته و دست و پاش در اختیار خودش نبوده. چشماش اگه جا داشت حتما یه دور تو کاسه میچرخید. فکش هم نود درجه چرخیده بود و یه وری شده بود ..و خلاصه اوضاع بی ریختی که با جیغهای مادرش قاطی میشه!

بعدا که تو بیمارستان به هوش میاد زمین و زمان رو به فحش میکشه..که چرا نزاشتید گورم رو بکنم؟!..

از صبح اون روز نکبتی وقتی اون خبر به گوشش میرسه هر چند ساعت یه بار زهر ماری کوفت کرده بود .. که دیگه اون آخرا زده به سیم آخر و ... از اون موقع یه معده درد توپ یادگاری واسش مونده.

بهش گفتم: دختره وقتی فهمید چی کار کرد؟

گفت: همون کاری که دخترا وقتی کم میارن می کنن... آبغوره گیری!

ــ بعدش تو چیکار کردی؟

ــ فقط زندگی!!!

پ.ن : کل کل بزرگ شدنه!.. کارای پارسالت واست خنده دارترین جوک دنیا میشه. پس جوک دسته اول سال دیگه رو بچسب!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:19 توسط بادبادکباز |

...!just because

جمعه بیست و چهارم شهریور 1385
 

اگه  مریم رو نبینم دق میکنم... اگه با مونا حرف نزنم دپرس میشم...  اگه بخوام مهسا رو فراموش کنم باید کل دوران کودکیمو فراموش کنم... اگه هر روز از مهتاب خبر نگیرم دیوونه میشم...

... ولی اگه یه نفر رو نبینم... از عذاب وجدان خواهم مرد!!

.

.

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 18:50 توسط بادبادکباز

فکر کنم متنبه شده ام!

یکشنبه نوزدهم شهریور 1385
  میگن یه دیوونه یه سنگی میندازه ته چاه.. ده تا عاقل نمیتونن درش بیارن!

بابا... جماعتِ سرتا پا عاقل! .. من خودم ته چاهی که توش سنگ انداخته ام گیر افتادم.شما ها دیگه سنگ نندازید رو سر من!!!

وای..حاضرم بازم طناب پوسیده تحمل کنم... ولی تو رو خدا دیگه سنگ نه...!!!!

.

.

.

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 17:45 توسط بادبادکباز |

روز نهم شهریور خود را چگونه گذراندید؟

دوشنبه سیزدهم شهریور 1385
 

امان ازین روزای انتخاب واحد!! ....

همه چیز قاطی پاتی میشه..همه چیز گم و گور میشه..  اول که میای خونه میبینی تو کیفت سگ میزنه گربه میرقصه! بعد به حال جماعت مذکر که چیزی ندارن که دنبال خودشون بیارن قبطه میخوری.بعد دوباره یه ذره دقت میکنی ..زیاد هم از وضعیت موجود ناراحت نمیشی!

..چون همون طور که یه چیزایی کم شده یه چیزایی هم اضافه شده که حسابی دلت خنک میشه و کیف میکنی...مثلا یه دسته پول که معلوم نیست مال کیه ! ..یا چه مثلا..برگه ی انتخاب واحد دوستت که تا لحظه ی آخر داشت دنبالش میگشت به اضافه ی خودکارا و مدادهایی که احساس میکنی قبلا نداشتی.

بعد یاد کارایی میفتی که وقتی دوستت نبوده کردی! مثلا هر چی دنبالش گشتی پیداش نکردی در نتیجه دست کردی تو کیفش و کتاب سال بلوا رو دادی به یکی دیگه از بچه ها... و یادت رفته موادشو بهش پس بدی (امان از این اعتیاد بلای خانمان سوز! خب چیکار کنیم؟بوی کتاب که میشنویم حال به حالی میشیم!!)

بعد یاد این میفتیم که چقدر پرسنل دانشگاه با ما راه اومدن و بهمون حال دادن و تو دلمون به جای فحش و لعنت فرستادن دعای خیر و طلب رحمت ومغفرت میکنیم براشون.

و قبل از اینکه خدا رو تو دو راهی قرار بدیم که یا ما رو مرگ بده یا اینا رو... از خدا میخوایم که به اونا عمر با عزت و به ما توفیق بده تا هر چه بیشتر در جهت کسب علم و دانش و پیشرفت خود و جامعه و کشور و هر کوفت و زهرمار دیگه... تلاش کنیم.

                        ...  و این بود انشای من!

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:29 توسط بادبادکباز |

... I must confess

یکشنبه پنجم شهریور 1385
 

حس عجیبیه!!

...وقتی مامان آشپزخونه رو خالی میکنه و تو چارزانو رو میز آشپزخونه میشینی و به عکس دمپایی که می افته رو در فر نگاه کنی...

اونوقت نگران داد و بیداد مامان نیستی که چرا هسته های آلوتو این جا میندازی؟.. یا جا قحطه که اومدی رو میز نشستی؟؟...

فکر میکنی و فکر میکنی و حتی حواست هم نیست که مزه ی بیستمین آلو خشکه ممکنه حالتو بهم بزنه!... فکــــــــر میکنی...  که حالا برای نگفتن چه دلیلی باید باشه؟! یه موضوع مسخره رو صد و بیست بار از اول تا آخرش دوره میکنی.. و بازم به هیچ نتیجه ای نمیرسی. و جالب اینجاست که بازم فکر میکنی!!

...من چی گفتم؟... اون چی گفت؟...چه اتفاقی افتاد؟...

گفتم :مورچه هه رو کشتم!  گفت:ای..وای!امروز گناه بزرگی کردی!   گفتم:با وجدانم چکار کنم؟!... گفت:..یادته؟..  گفتم: من آلزایمر دارم!!هیچی یادم نمیمونه ..!!

... و ای کاش همچین مواقعی واقعا آلزایمر کمکم میکرد! ... و عقل هر چی بال بال میزد طرف عین خیالش نبود.و عقل هم بهش میگفت: ........ یه چیزی تو همین مایه ها!! برو به جهنم!!!

باز هم فکر میکنی... که اگه بهزاد نمیمرد مریم باز هم سه تا سه تا میلاسید؟؟؟...

دوباره میرسی سر خونه ی اول!

چرا اینقدر دستات سیاهه؟... حالا امشب کی قراره با این سیاه سوخته برقصه؟...

دو روز تمام رو یه موضوع فکر میکنی..تازه بازم تصور میکنی که همش یه خواب بوده!

و... آلو ها تموم میشه و با پاهات دنبال دمپایی هات میگردی و از رو میز میپری پایین... به همین راحتی!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:7 توسط بادبادکباز |

تصمیم کبری!(من کبری نیستما.. ممدشونم!)

پنجشنبه دوم شهریور 1385
 

دی به همراه تنی از یاران شیما نام گذار به یکی از بُساتین(همون بوستان ها!) آبادی تهران اوفتاد. و از آنجا که بوستان مذکور در نزدیکی بزرگ شاهراهی واقع بود و اثری از محل دادو ستد و خواروبار فروش در آن حوالی نبودی تا گوارا آبی بستدی، این یارٍ همراه بدنبال آب بهر رفع عطشان میگشت.

و بر حسب اتفاق در حین جویایی به تنی چند از اهالی عشاق اهم از ذَکَرو الانثی برخورد فتاد.  که دخترکان لچکی از سر بنهاده به مواضعی که ما تصور بکردیم به دیار دبی پا نهاده ایم!!

... و همین جماعت عشاق در حین عزلت گزینی از معشوقه ی خویش تلپ و تلپ کام بستندی..!!!!!(ای وای بر ما... شطرنجی جات کجاست؟) ... حالیا ، ما کجا و این صور قبیحه کجا؟!

و بیش ازین قرار جایز ندانستم پس به یار همراه بگفتم که: نه آیا بهر جویایی آب بدین بوستان پا بگذاردی؟!..

پس گفتا : خاموش! ای یار همنشین تا بیابم به کجا ختم خواهد شد این حکایت!!!

... و در حال ، تصمیمی بگرفتم از نوع کبری! و نشان داغی بر دست بنهادم که زین پس گر سرم همی برود با یاران ناهمراه، همراه نشوم! و دست بر دعا ببردم که ای خالق بی همتا... این چنین یاران مسبب ریزش آبروی همنشینان به کسی عطا نفرما !! وگر عطا فرمودی ما را عاجزاً فاکتور بنما !!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:17 توسط بادبادکباز |