اسباب کشی یا اثاث کشی؟ مسئله اینست...
اندازه ی ۱۲ سال واسه یه عمر خاطره از یه خونه ای که سر کوچه بود و ۸ سال یاد از خونه ای که رفت ته کوچه...
و حالا خدا میدونه چند سال یاد و خاطره از خونه ای که دیگه نه سر کوچه و نه ته کوچه س!خونه ای که اندازه ی چندین اتوبان از کوچه ی بچگی هام دوره.
اندازه ۱۷ سال رفاقت با یه دختر بچه ی سبزه که وقتی واسه اولین بار دیدمش دامن کوتاه سبز یشمی پوشیده بود و موهای لخت مشکی شو گیس کرده بود.دختری که همیشه حیاط خونشون بوی خاک اره میداد... دور میشم..
دور میشم .. ولی هیچ وقت یادم نمیره که دم غروب روی سرپایینی خیس خوابیدن و بوی خاک آبزده رو بلعیدن یعنی چی...
... دور میشم ..
ولی آقا پرویز همون جوری جلوی بقالیش پوست تخمه هاشو سمت موتورش تف میکنه.
دور میشم.. ولی هنوز لباسهام از قطره های ریز فواره ای که بچه ها رو سر همدیگه میگرفتن خیسه..
... به خدا هنوز کتک خوردن های میلاد از باباش به خاطر کاری که نکرده بود خنده داره...
.هنوز آدم برفی ای رو که همه مون با هم ساختیم هیچ گرمایی آبش نکرده..
هنوز بعد این همه سال واسه لباسهایی که آخر شب چهارشنبه سوری از مامان قایم میکردیم تنگ میشه... تنگ میشه دلم واسه خونه ای که دیگه هیچ آشنایی توش نیست!
.حالا باید به خونه ای عادت کرد که دیگه از بالکنش خرمالو چیدنهای ننه رو نمیشه دید..
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:43 توسط بادبادکباز
|
