تبليغاتX
بــادبادکبـــــــاز

اسباب کشی یا اثاث کشی؟ مسئله اینست...

چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385
 

اندازه ی ۱۲ سال واسه یه عمر خاطره از یه خونه ای که سر کوچه بود و ۸ سال یاد از خونه ای که رفت ته کوچه...

و حالا خدا میدونه چند سال یاد و خاطره از خونه ای که دیگه نه سر کوچه و نه ته کوچه س!خونه ای که اندازه ی چندین اتوبان از کوچه ی بچگی هام دوره.

اندازه ۱۷ سال رفاقت با یه دختر بچه ی سبزه که وقتی واسه اولین بار دیدمش دامن کوتاه سبز یشمی پوشیده بود و موهای لخت مشکی شو گیس کرده بود.دختری که همیشه حیاط خونشون بوی خاک اره میداد... دور میشم..

دور میشم .. ولی هیچ وقت یادم نمیره که دم غروب روی سرپایینی خیس خوابیدن و بوی خاک آبزده رو بلعیدن یعنی چی...

... دور میشم ..

ولی آقا پرویز همون جوری جلوی بقالیش پوست تخمه هاشو سمت موتورش تف میکنه.

دور میشم.. ولی هنوز لباسهام از قطره های ریز فواره ای که بچه ها رو سر همدیگه میگرفتن خیسه..

... به خدا هنوز کتک خوردن های میلاد از باباش به خاطر کاری که نکرده بود خنده داره...

.هنوز آدم برفی ای رو که همه مون با هم ساختیم هیچ گرمایی آبش نکرده..

هنوز بعد این همه سال واسه لباسهایی که آخر شب چهارشنبه سوری از مامان قایم میکردیم تنگ میشه... تنگ میشه دلم واسه خونه ای که دیگه هیچ آشنایی توش نیست!

.حالا باید به خونه ای عادت کرد که دیگه از بالکنش خرمالو چیدنهای ننه رو نمیشه دید..

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:43 توسط بادبادکباز |

شنبه بیست و دوم مهر 1385
 

میگن تو این شبا... گوشش با من و تو س.

موقع درگوشی حرف زدن ما رو هم دریاب...

.

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:32 توسط بادبادکباز

LovE & MaDNeSS

دوشنبه هفدهم مهر 1385
(قسمت دوم)

خلاصه... این دیوونگی همچنان در حال یک دو سه گفتن بود و داشت دور آخر رو میشمرد.و کسی این وسط مسطا لنگ در هوا نبود به غیر از عشق. بنده خدا شانس نداشت دیگه. هر جا رفت قایم بشه با تیپا انداختنش بیرون که برو من زودتر اومدم اینجا!  و چیزی که تابلوه اینه که عشق رو هیچ وقت نمیشه پنهون کرد.(عجب جمله ای!)

وقتی که شمردن دیوانگی تموم شد رفت که همه رو پیدا کنه. اولین کسی که پیدا کرد جناب تنبلی بود که تنبلیش اومده بود قایم بشه! لطافت رو پیدا کرد. به خیانت و طمع هم گفت بیاین بیرون که دیدمتون!! و حتی دروغ رو هم از ته دریا کشید بیرون. ولی هر چی گشت نتونست عشق رو پیدا کنه.

داشت از پیدا کردنش نا امید میشد که این حسادت خیر ندیده عین قاشق نشسته پرید وسط که:خیلی پپه تشریف داری! هنوز نتونستی اون تابلو رو پیدا کنی؟! .....برو دم بوته ی گل سرخ.

و دیوانگی شاخه ای چنگک مانند از یه درخته کند و به بوته ی گل سرخ فرو کرد که یهو صدای جیغ و داد یه نفر از اون وسط در اومد... هیچی دیگه! زد بچه مردمو کور کرد.  دیوانگی هم که هول ورش داشته بود زد تو سر و کله ی خودش و کولی بازی درآورد که: وای خدا...من چیکار کردم؟! ..

.. اومد به عشق گفت ببینم چی شده؟.. دستتو وردار ببینم.. که عشق گفت: دستتو بکش بینیم با...زدی کورمون کردی حالا دیگه چی میخوای؟؟. (بدیهی است که اون موقع هنوز ماه رمضون نبوده وگرنه عمرا از دیه ش گذشت میکرد!)

ولی دیوانگی که داشت از عذاب وجدان میترکید گفت: هر کاری که بگی میکنم..هر کاری. و عشق گفت: از این به بعد تو میشی راهنمای من وگرنه دیه رو باید تمام کمال بدی!!! و اونم گفت : گور بابای نداری!! چیکار کنم دیگه ..قبوله.

خلاصه ...این مدلی بود که از اون موقع به بعد میگن: عشق کور است و دیوانگی در کنار او. و ای کاش اون روز عقل قایم نشده بود.(پایان)

 

نتیجه ی اخلاقی: آدم عاقل عاشق نمیشه.. اگه شد واسش میمیره.. اگه مرد.. اَه.اَه! آدم اینقدر بی جنبه؟!

پ.ن  : دیگه شرمنده ..قسمت دوم داستان یه خرده همچین دراماتیک بود.

نکته ی انحرافی: راستی هیچ توجه کردی از وقتی سریال نرگس تموم شده با کمبود آب مواجه شده ایم؟! یادش بخیر.. چه نعمتی بود قدرشو ندونستیم!!!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:56 توسط بادبادکباز |

LovE & MaDNeSS

دوشنبه دهم مهر 1385
(قسمت اول)

در زمانهای بسیار دور (عقل قلقلک میرزا هم قد نمیده!) زمانی که پای هیچ بنی بشری رو این کره ی خاکی باز نشده بود..همه ی فضایل و تباهی ها در کنار هم زندگی میکردند. و از بیکاری و بی عاری جونشون به لبشون رسیده بود. (لازم به ذکر است که اون موقع هنوز یه قل دو قل هم اختراع نشده بود!)

یک روز که  بیکاری... بی عاری و کمبود امکانات بهشون فشار آورده بود زکاوت از بین فضایل پیشنهاد داد که چی.. بیاین من یه بازی بلدم اسمش قایم باشکه .. اولش همه بهش توپیدن که : تو باز نظر دادی؟!  بعد که دوباره یه ذره فکر کردن دیدن که دیگه از هیچی بهتره . پس خوشحال شدند و گفتند: باشه..

دیوانگی از بین تباهی ها عین نخود پرید وسط که الا و بلا من باید چشم بزارم وگرنه میرم معتاد میشم و تزریق میکنم و این حرفا... همه از خدا خواسته قبول کردند چون کدوم موجود عاقلی تنش میخاره دنبال دیوانگی بگرده؟؟ والا..!!!

خلاصه.. این آقای دیوانگی چشم گذاشت و شروع کرد به شمردن و چون تا سه بیشتر بلد نبود بشمره ۲۰۰ بار یک دو سه گفت!! (خوب شد من اون جا نبودم وگرنه اعصاب معصاب درست حسابی ما کار میداد دستش!! )

اینجوری بود که آقای اصالت پشت ابرها قایم شد. خانم لطافت  هم از هلال ماه آویزون شد. آقای خیانت دوید رفت تو سطل آشغال قایم شد. هوس(ترجیحا جنسیتش نا مشخص میباشد!) هم رفت مرکز زمین. آقای طمع هم رفت تو یه کیسه ای. و دروغ هم گفت که من میرم زیر سنگ ها قایم میشم ولی رفت ته دریا! آخه دروغگو رو جون به جونش کنی بازم عین ... دروغ میگه!

آقای عقل هم که اون وسط حس عقل کلی بهش دست داده بود گفت: من قایم نمیشم تا مواظب فضایل باشم. ولی آقای دیوانگی که چشم گذاشته بود برگشت یه چش غره رفت بهش که موجود زنده وکیل وصی نمیخواد! جرات داری قایم نشو بعد از بازی بیام حالتو بگیرم!! بعد عقله هم از ترسش دوید رفت پشت کوه قایم شد. (پایان قسمت اول)

پ.ن۱: خب... فعلا تا اینجای داستان رو داشته باشید تا بعد.شرمنده از گذاشتن پیام بازرگانی معذوریم!

پ.ن ۲: نترسید! این داستان ما به پای سریال جذاب و دیدنی و هیجان انگیز نرگس نمیرسه که سه ماه یه ملت رو میخ کنیم!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:59 توسط بادبادکباز |

بفرمایید دقایقی...سرطان!

چهارشنبه پنجم مهر 1385
 

در کمال آرامش و آسایش و سکوت و ملکوت و ... صدای نحس scooter رو شنیدن یعنی سرطان و خفقان ۲ دقیقه ای!

اونوقته که به حال بعضی آدما که اعتماد به نفس مستر بین رو دارن بایدقبطه خورد!!!

.

.

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:27 توسط بادبادکباز |

محله ی برو بیا!

سه شنبه چهارم مهر 1385
 

جای من باشی پنجره رو می بندی تا بوی گند پاییز که با بوی کله پزیٍ اکبر سگ پز قاطی شده نیاد تو اتاق. .

جای من باشی هر وقت از جلوی کارگرای کباب ترکی رد میشی در گوشاتو میگیری که صدای ماچ شون رو نشنوی..

جای من باشی موقع روزنامه خریدن به چشمکهای پسر دکه ای توجه نمیکنی..

جای من باشی جواب سلام شاگرد املاکی (که باباتو میشناسه) رو در حالی که از دور واست کله تکون میده رو نمیدی.

جای من باشی بعد افطار پا تو محل ما نمیزاری!! 

.

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:57 توسط بادبادکباز |