تبليغاتX
بــادبادکبـــــــاز

اندر ورای انتخابات...

شنبه بیست و پنجم آذر 1385
 

بقالی محل: فقط به "همین" رای بدین... فقط "همین"!

قصابی محل: "همین" خیلی بده!... به "همون" رای بدین! ..اونلی "همون"!

ساندویچی: گور بابای همشون! فقط "این"! هر کی به "این" رای بده یه ساندویچ مجانی...

آرایشگاه محل:  " میخوام بگم دوسش دارم... یا "اون" یا هیچ کس دیگه!!.."

سبزی فروشی: نه "این" و نه" اون".. فقط" فلانی"!!

*****************

تبلیغات صحنه ی زیبایی برای شهر درست کرده بود. تو ترافیک فقط کافی بود در رو بد بسته باشی و مجبور بشی یه دور باز و بسته کنی.یهو میبینی یه دسته کارت با عکسها و ژستهای مختلف پرت میکنن تو ماشین.

گفته شده بود فقط تو محلهای تعیین شده پوستر بچسبونن.ولی قید نشده بود که مغازه ها و اداراه جات و موسسه ها تو این امر زیاده روی نکنن!

هر جا تو هر مغازه ای که میرفتی اونقدر پوستر و عکس های نیم رخ تمام رخ می بینی که دیگه یادت میره اصلا واسه چی اومدی تو!

بعضی هاشون هم که دستاشونو تو هم قلاب کرده و مخصوصا دست چپ که نشان وفاداری توش برق میزنه و اون عینک که نشانه ی مهندس بودنه... احتمالا عکس دامادیشون بوده!

خدایی انتخاب مشکل بود! آخه بدبختی همه شون از دم دکتر مهندس اند.(توجه دارید که چقدر تحصیلکرده به ثمر رسیده!!)

و حضور محسوس خانمها با عکسهای دوران ۱۸ سالگی شون (در اندازه های ۳ برابر اندازه واقعی!) برابری تمام و کمال حقوق زن و مرد رو یاد آدم میندازه..

و شعار هایی که با دیدنشون دود از کله ی آدم بلند میشه : " یه حرفی مونده که من فقط میدونم"(با کمی دخل و تصرف در جمله!)  و سایر جمله هایی که اکثرشون رو حتی تو دوره ی انتخابات رئیس جمهور هم ندیدیم! یعنی حتی از عهده ی رئیس جمهور هم خارجه!...

و یه نکته ی دیگه ای که باقی مونده اینه که این انتخابات واسه هر کس هیچی نداشت واسه قشر بیکار جامعه کلی اشتغال زایی کرد. و صنف سیریش فروشان هم سود کلانی کردند تا جایی که شب آخری بازار سیاه راه انداخته بودند!!!

ولی خب... یه نکته ی مهمتر از کنکور تو این قضیه بود که این خودش یه افتخاره که بیکاران عزیز از وضعیت بیکاری دائم به بیکاری فصلی ارتقاء درجه پیدا کردند!! برایشان آرزوی موفقیت میکنیم...

و خلاصه هر چی بود و نبود تموم شد و چیزی که باقی مونده اضافه کاری رفتگر هاست اندرون صحنه ی دل انگیز شهر!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:35 توسط بادبادکباز |

این زندگی آشی!

شنبه هجدهم آذر 1385
 

" آش.. ماش ..

بیرون باش..

مواظب خودت باش..

بیسکویت بخور ساکت باش!.."

(این شعرو خیلی شنیده بودم.موقع بچگیها.وبعدش وقتی که مثلا بزرگ شدیم تو خیابون  بچه ها رو دیدیم که با هم بازی میکنن و این شعرا رو زمزمه میکنن..)

ــآخه تو که میدونی اینا چیکاره اند.

ــ آره بابا... واسه خنده س!!

ــ سمانه؟

ــ جانم؟

ــ بیخیالش. نرو!

ــ نمیشه جیگر! الان میان...

ــ  سمان..؟

ــ هـــــــــــــــــان؟

ــ دلم شور میزنه بخدا. نرو.

ــ(یه چشمک اومد)به دلت بد راه نده عزیز!

ــ ولی.. سمانه..؟

ــ (در حالی مو هاشو درست میکرد) هــوم؟

ــ یه زنگ بزن بهش بگو نمیتونم بیام.

ــ الان؟! دیگه دیره .. حالا مگه قراره چه اتفاقی بیفته؟ دیوونه شدی؟فقط یه دور میزنم زود برمیگردم...

ــ ...

ــ نترس بابا! پسره مال این حرفا نیست!.. خب دیگه برم.

ــ میری؟

ــ آره دیگه.. اوه اومد.داره بوق میزنه! کاری نداری؟

ــ نه... فقط سمانه؟

ــ باز دیگه چیه؟

ــ مواظب خودت باش!

ــ ... بیسکویت بخور ساکت باش!! ...

.

.

(و الآن مطمئنم همبازیش خیلی وقته که ساکته!)

 

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 15:48 توسط بادبادکباز |

مرسی اعصاب!...

یکشنبه پنجم آذر 1385
 

صداش عین ویز..ویز یه خرمگس که بین پرده ی اتاق و پنجره گیر کرده چندش آور بود.

همون جور که یه مگس بی اجازه وارد اتاق میشه وارد ماشین شد.

 و باز همون طور که یه مگس واسه ویز ویز کردنش اجازه نمیگیره اونم واسه وراجی به اجازه کسی احتیاج نداشت...

ــ حاجی جون! بی خیال... تو رو خدا!!   آقا قربون دستت. ما همین بغل پیاده میشیم!

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:4 توسط بادبادکباز |

...?Do you believe in soul

یکشنبه پنجم آذر 1385
 

این آقای بلاگفا رو دیدی خبرم کن!

 یه صحبت ۵ دقیقه ای باهاش دارم...

.

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 11:8 توسط بادبادکباز