تبليغاتX
بــادبادکبـــــــاز

چــهار شنبه ســـــــــــــــوزی..!

یکشنبه بیستم اسفند 1385
 

.. پشت شمشادها شهری ست

دست هر کودک ده ساله ی شهر

...چه چیزایی که نیست!!.

یکی از همین روزای خدا وقتی طبق معمول داشتم از پنجره اتاقم محوطه خالی پشت خونمونو نگاه میکردم به شدت یاد سهراب سپهری افتادم که میگفت: چیزها دیدم بر روی زمین!.. بنده خدا مرحوم شد و حیف که اون موقع کسی درکش نکرد.

چند تا پسر بچه که نهایتا پنجم دبستان میزدن میرفتن که داشته باشن لحظاتی جذاب و به یاد ماندنی بعد از مدرسه!!  ما هم که حس خانم مارپلی مون (نمیگم فضولی!) گل کرد و اینا..

یکیشون که ظاهرا مواظب دور و اطراف بود و سه تا دیگه هم به نوبت پکی زدند و اونقدر کشیدن تا به قول معروف روشن شدند. داشتم فکر میکردم خلافشون به همین جا ختم خواهد شد که یهو یکیشون یه پلاستیک که توش یه چیز پودر مانند نارنجی بود درآورد و گذاشت وسط. چند تا چیزو با هم قاطی کردن و با لنت بسته بندی کردن.

با اون سیگاری که دست یکیشون بود احتمال میدادم هر لحظه این اکلیل سرنج ها کار دستشون بده و ما هم یه حالی از این تق و توقی که قرار بود بلند بشه ببریم.البته تق و توق که چه عرض کنم؟..بوم...بوم..!!!

کارشون که تموم شد و عزم رفتن کردن یه دوتا همین جوری مدل دست گرمی حاصل دست رنج نیم ساعتیشون رو تماشا کردند و سر ظهری ۴ کیلو فحش و بدو بیراه و لعنت به خود و خانواده ی محترم به جان خریدند و زدند به چاک!

و حالا ..قسمت اول :خلاف کوچیکه...........همون سیگار!

با توجه به شواهد موجود این مشتی که نمونه خروار/خربار بود ظاهرا خانواده دار بودند و با کارتن خوابها و کودکان خیابونی کوچیکترین سنخیتی نداشتند.گل و بلبل و فال هم دستشون نبود که برن سر چارراه بفروشن.فقط یه کیف ناقابل مدرسه..   (نتیجه اخلاقی این بخش:پس نقش اضافه ی عوامل جمع و جور کننده(یا همون خانواده) کجاست؟..الله و اعلم...!)

و اما قسمت دوم: خلاف سنگینه..........یا همون "چقدر بگم خطر داره ترقه.."

مثل اینکه ناقص شدن در راه چهار شنبه سوری (به قول یکی از بچه ها چهار شنبه سوزی!) و با صورت نیم سوز دعای تحویل سال رو خوندن مد شده و در حد کل کل رسیده.اصلا کلاس داره... اصلا میدونی چیه؟ اصل حال چهار شنبه سوری همون ترکش های بمب هایی(اعم از ساعتی و غیر ساعتی!)هست که تو چشم میره... و چه میدونم یهو یه دست و یه پا قطع میکنه...

(نتیجه ی اخلاقی این بخش: هر جور راحتی.....!)

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 13:24 توسط بادبادکباز |

شطرنجی کنید...

پنجشنبه دهم اسفند 1385
 

پایان ترم پر ماجرایی بود.

نمیدونم این ترم چرا اینقدر کشدار بود.همین که امتحانا تموم شد با خودم گفتم:دلم همه چی میخواد...(بی جنبگی رو حال میکنی؟خوبه لیسانس نگرفتم!)

اما هنوز خستگی ترم و امتحانای رنگارنگش به در نشده بود که حواسمون متوجه الطاف بیش از انتظار یکی از اساتید شد.جالبتر از همه خبرش بود که موقع اعلام نمرات متوجهمون کرد.به طوری که به قول یکی از بچه ها به مقام رشادت و سرافرازی نایل اومدیم!

چه میشه کرد؟بالاخره باید یکی به فکر جیب مراقبهای محترم باشه.شاید یکی از طریق همین مچ گیریها پول دربیاره...

نمیخواید تبریک بگید؟

پ.ن: دیدی...؟

به علت نداشتن دسترسی به فناوری روز الکی الکی داشتیم به تاریخ می پیوستیم!؟

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 14:38 توسط بادبادکباز |