سرباز مملکت!
از پشت میله های پادگان یه جوری نگاه میکنه که آدم دلش میسوزه.بچه تهرانه ولی سوسول نیست.فکر نمیکنم بیشتر از ۲۱ داشته باشه.احساس میکنم که اون کلاه انتظامات براش بزرگه...
ــ نمیدونم اینجا چرا اینجوریه.خیلی دیر میگذره.اصلا محله ش یه جوریه.همه جا سایه س.اونقدر که عصراش آدم میخواد خفه بشه..(اینو که گفت یه نگاه به درختای بلندی که تو محله بود کردم ..پر از کلاغ بود!)
... روزای تعطیل که دیگه مرگه!تو خیابون روبروت مگس پر نمیزنه.. همه بهم میگن جات خیلی توپه..ولی..میدونم الان پیش خودت میگی طرف چه بچه ننه س.ولی نیستی اینجا ببینی چی میگم.
این روزای گرمم از بس طولانی و درازن که دیگه آدم یهو داغ میکنه و ارشد و مافوق و درجه دار و ...حالیش نمیشه.ارتش اینجوریه دیگه..آخرش هیچی از آدم نمیمونه.
از بچه های آسایشگاه هم که نگم بهتره.. نمیدونم داشتی میومدی اون چند نفری رو که پشت ساختمون اداری رو به خیابون واستاده بودن دیدی یا نه؟..(آره اتفاقا ..) اونجا وامیستند عین این...ها از هر کی بیرون تو پیاده رو داره راه میره یه نخ سیگار میگیرن و اگه هم دختر باشه اون قدر با اون لهجه شون تیکه میندازن که طرف خودش راشو بگیره بره..
شب که میشه چراغای مصلی رو که نگاه میکنم دلم میخواد برم بیرون.احساس میکنم که خیلی وقته پامو بیرون نزاشتم.نمیدونم این تو چرا هر یه دقیقه اندازه یه سال میگذره ولی واسه اونایی که بیرونن یه ماهش هم خیالی نیست.عوضش وقتی میای بیرون چش رو هم بزاری مرخصیه تموم شده رفته پی کارش..
نمیدونم چرا هر چی بیشتر میگذره احساس میکنم دارم کم میارم..انگار نه انگار که همین دیروز تازه از مرخصی اومدم.یکی از بچه ها میگه: بی خیال بابا..اینقدر کف برگ(تو کف برگه!) نباش!!
بعضی وقتا به خودم میگم کاش اصلا نمیومدم ولی آخرش که چی..با همه این حرفا خدا رو شکر میکنم که تهران افتادم و حداقل مرخصی هامو میرم خونه خودمون.
آخرش میخنده و میگه:خب دیگه..بهترین جا هم که باشی سختی های خودشو داره..مهمونی که نیومدیم! هر چند به قول یکی از بچه ها مهمونیشم میکنیم!!
وقتی داشت میرفت پشت پوتیناشو نگاه کردم.با لاک سفید دو حرف انگلیسی به چشم میخوره.مثل حروف اول اسم دو تا آدم...
.
لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 20:51 توسط بادبادکباز
|
