تبليغاتX
بــادبادکبـــــــاز

انرژی مثبت

شنبه بیست و پنجم مهر 1388
میدوم...

و از ریتم ضربان قلبم لذت می برم..

حس خوبیه که وقت دویدن به هیچی فکر نمیکنی.

و با هر بازدم عمیق که یه صدایی مثل سوت از دهنت بیرون میاد تخلیه میشی..

همیشه دویدن رو دوست داشتم..وقتی گامهات گرم میشن و صورتت گرُ میگیره..

احساس میکنی نباید وایسی!

بعد میخندی و به قول آقا پاشایی با خنده انتقامتو از زندگی می گیری!

خدایا شکرت.

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 19:31 توسط بادبادکباز |

ایگنورینگ!!

سه شنبه هفتم مهر 1388
 

من: چشماتو ببند...سعی کن یکی از احساساتتو که تا حالا نادیدش گرفتی یادت بیاد...

.

 

منِ منطقی: ای بابا!...تو هم یه چیزیت می شه ها...مگه مریضی سر به سر خودت می زاری؟

.

منِ احساساتی: به من یکی اونجوری نگاه نکن! گفته باشم...برو هر غلطی دلت می خواد بکن!

.

من منطقی رو به من احساساتی: کسی از تو یکی نظر نخواست! هر گندی دلش خواست زد حالا خودشو می کشه کنار!! اصلا اگه تو کلن لالمونی بگیری خیلی چیزا درست می شه..

.

من احساساتی(در حالی که به احساساتش برخورده!)رو به من اصلی:

ببین چیکار میکنی! همه آتیشا از گور تو بلند می شه ها...ما رو عین سگ و گربه میندازی به جون هم و میشینی زل زل نیگا میکنی..

.

من اصلی: خیله خب بابا..! بی جنبه ها! پاشین جمع کنین برین حوصله هیچ کدومتونو ندارم! اه...

.

لینک ثابت
نوشته شده در ساعت 21:20 توسط بادبادکباز |